شب نیلوفری

همه چی نوشت!

همه کتابهای من!!!

نان را از من بگیر، اگر میخواهی،

هوا را از من بگیر،اما

خنده ات را نه.

                                                                           "پابلو نرودا"

اگر پایت دوباره بلغزد،
قطع خواهد شد

 

اگر دستت

 تو را به راهی دیگر رهنمون شود

خواهد پوسید.

 

اگر زندگی ات را از من بگیری

خواهی مرد

حتی اگر زنده باشی.   

چون سایه و مرگ خواهی بود،  

 بی من اگر گام بر داری بر زمین.

                                                                           "پابلو نرودا"                           

اینها همه ی کتابهای من از نمایشگاه کتاب در روزی آفتابی و سخت بود. رفتن به نمایشگاه در حد المپیک برایم غیر قابل باور بود! اما از قرار معلوم ایزد منان می خواست مارا سورپرایز کند و قلب مارا برای مدتی کوتاه از کار بیاندازد. که موفق شد!

قیمت بالا!! تورم!! نه!! اصلا کی گفته ١۵ تا کتاب من ۵٠٠٠٠ تومن شد، اصلا!!! قیمت کتاب ها خیلی عالی بود. اصلا ٣ تا از کتابهام ١٣٠٠٠ تومن نشد، اصلا!!!!

نمی دونم اسمشو چی بزارم؟ خوش اقبالی یا بد اقبالی؟ جون دقیقا در روز چهار شنبه که ما به نمایشگاه رفتیم. هیچ! هیچ نویسنده یا شاعری نبود و ما اکثرا کتابامونو برای امضا به خرزو خان سپردیم .موقع برگشت، هم به اندازه ١٧ سال عمر با برکتی که از خدا گرفتیم زجر کشیدم، کُمپرس!!

لعنت به این پرنده خیال. حدود یه هفتست با این پروازهاش به جاهای مختلف_ مخصوصا یه جایی که خود خدا گفته: بشر به عقلت فشار نیار ،عقلت گنجایش نداره. نمی کشه. از شانس! هی میره همونجا _اعصاب منو به هم ریخته. به طوری که رسما دیگه نمی خوام فکر کنم حتی یه لحظه، لعنت بر تو پرنده خیال، لعنت!

پ.ن١:چهار شنبه شروع خوبی داشت. اما پایانش مزخرف بود مزخرف!

پ.ن٢:کلی حرف، کلی نوشته داشتم. تا اومدم پشت سیستم همه پریدن.

پ.ن3:امتحانا شروع شد.ناراحت به طور عادی کم رصد می شدم. الان دیکه رسما با قوی ترین تلسکوپ ها هم رصد نمی شم، زحمت نکشین!نیشخند

پ.ن4:نوشته شده در ساعت 2:15 بامداد ساعت خواب مردم عادی!خواب

فعلاقلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |

سلام

تهی بود و نسیمی.

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای

لب بود و نیایشی.

"من" بود و" تو"یی

نماز و محرابی

رفتم دکتر!یک سری عملیات های به ظاهر معاینه در اصل شکنجه کردند و تشخیص دادند که نه هنوز قرار زنده بمونم خدا رو شکر خوب شد که اوریون ندارم خیلی خوب شد فقط دکتر جان فرمودند چیزی نیست فوقش شدید می شد میرفتی بیمارستان دیگه من واقعا از دکتر این جامعه ممنونمخنثی

پ.ن1:میرم تولد چقدر خدا منو دوست داره!ماچ

پ.ن2:حالا که دارم فکر می کنم میبینم که نه در زمان تقسیم شانس من نفر اول صف بودم فقط خدا این آلزایمر از من نگیره!!!!

پ.ن3:چقدر سلامتی خوبه!!!!!

پ.ن4:جاتون خالی دیروز تو تاکسی نشسته بودم دختری مضطرب کنارم بود مثل اینکه قرار بود گوشیش مصادره بشه اینو از حرفاش فهمیدم شروع کرد به تماس الو سلام علی جون فعلا به من زنگ نزن تا بهت بگم و قطع کرد دوباره شماره گرفت الو سلام وحیدجون و مثل قبلی ......نیشخند

چند دقیقه بعد تلفن رو دهمین عزیزش قطع کرد و من متعجب از این همه تنوع تعجب 

خدایا نصیب نکن!!!

فعلاقلب

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٦ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

داخلی/بعد ازظهر/مطب دکتر

من:آقای دکتر چمه؟

دکتر:اوریون داری جانم !!

م-:جاااااااااان؟!!!

د-اوریون !

-بلههههههههه!

١۵ روز به صورت افقی زندگی کردم ماه رمضون٨٧ برای من نیم بها بود. در کل هم خوب بود هم بد! مخصوصا بدیش این بود که همه اوریون از بناگوش در میارن بنده از زیر گلو!!!!!! و اون آفت های مزخرف روی زبونم که .....که..... طاقت ندارم بگمگریه

نمای داخلی/شب/اتاق/پشت میز کامپیوتر

من محو تماشای کنسرت یانی، دستم میخوره به زیر گلوم. دوباره همون علایم قبلی ورم... درد... اهمیت نمی دم بادمجون بم آفت نداره!

خواهری واردمیشه; بهش میگم عین اسپند رو آتیش می پره بالاخره پس از معاینات مختلف توسط تمام اعضای خانواده،همه میگن که من اوریون گرفتمگریه   

پ.ن1:اینا هیچ کدوم مهم نیست مهم اینه که من قرار بود برم تولد اما دیگه نمیشه

پ.ن2:یه سوال؟!واقعا زمانی که شانس و تقسیم می کردند من کجا بودم؟ به پاسخ دهنده سوال مژدگانی خوبی داده میشود!

پ.ن3:مرسا، ملیکا، زهرا جون(خفاجی) امروز خوب بود خندیدیم مگه نه؟!!چشمک

پ.ن4:الهی قربون این زبان مادریمون(ترکی!) بشم که هر جور شعر رو قشنگ میکنه

فعلاقلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات () |


Design By : Night Skin