شب نیلوفری

همه چی نوشت!

محیا جون منو به بازییی !!دعوت کرده که باید یکی از کتابهایی که دوسش دارم رو چند جمله ازش بنویسم!





کتاب تاثیر گذار من کوریه!!!!

همسر چشم پزشک بلند شد و به سوی پنجره رفت.به خیابان پر از زباله و جماعتی که فریاد می زدند و آواز می خواندند نگاهی انداخت.بعد سر بسوی آسمان چرخاند و همه چیز را سفید دید ،با خود گفت الا نوبت من است.از ترس سر را پایین آورد.شهر هنوز سر جایش بود.
خب من.... خانوم اسمارتیزوآقا سعید و خانوم زیگزاگ و یادداشت های یک تارای بی پروا رو دعوت می کنم!
هرکی به جز مدعوین خواست بازی کنه من دعوتش کردم مطمئن باشه!

× دیشب از حرم که بر می گشتم گفتم به بابام زنگ بزنم نگران نشه(آخه 4 صبح بود)زنگ زدم.به بابام می گم دارم میام !بابام میگه خوب بیا چرا زنگ میزنی از خواب بیدار شدم .!!!!میگم همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی! همه پدر ها میگن چرا زنگ نزدی بابای ما از اونور بوم افتادهD:

پ.ن1:بالاخره ثبت نام کردم!اما هنوز مانتومو نگرفتم!!!

پ.ن2:محیا به خدا می دونم اسباب کشی خیلی سختهD:

پ.ن3:شب زنده داریتون قبول باشه منو دعا کردید؟!

فعلا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات () |


Design By : Night Skin