اوریون و...

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

داخلی/بعد ازظهر/مطب دکتر

من:آقای دکتر چمه؟

دکتر:اوریون داری جانم !!

م-:جاااااااااان؟!!!

د-اوریون !

-بلههههههههه!

١۵ روز به صورت افقی زندگی کردم ماه رمضون٨٧ برای من نیم بها بود. در کل هم خوب بود هم بد! مخصوصا بدیش این بود که همه اوریون از بناگوش در میارن بنده از زیر گلو!!!!!! و اون آفت های مزخرف روی زبونم که .....که..... طاقت ندارم بگمگریه

نمای داخلی/شب/اتاق/پشت میز کامپیوتر

من محو تماشای کنسرت یانی، دستم میخوره به زیر گلوم. دوباره همون علایم قبلی ورم... درد... اهمیت نمی دم بادمجون بم آفت نداره!

خواهری واردمیشه; بهش میگم عین اسپند رو آتیش می پره بالاخره پس از معاینات مختلف توسط تمام اعضای خانواده،همه میگن که من اوریون گرفتمگریه   

پ.ن1:اینا هیچ کدوم مهم نیست مهم اینه که من قرار بود برم تولد اما دیگه نمیشه

پ.ن2:یه سوال؟!واقعا زمانی که شانس و تقسیم می کردند من کجا بودم؟ به پاسخ دهنده سوال مژدگانی خوبی داده میشود!

پ.ن3:مرسا، ملیکا، زهرا جون(خفاجی) امروز خوب بود خندیدیم مگه نه؟!!چشمک

پ.ن4:الهی قربون این زبان مادریمون(ترکی!) بشم که هر جور شعر رو قشنگ میکنه

فعلاقلب

 

/ 7 نظر / 10 بازدید
خواهری

داخلی/ شب/ اتاق زهرا/ زهرا: خواهری, کامپیوتر و ببر اتاق خودت, اونجوری من کمتر ازش استفاده میکنم! میخوام یه ذره درس بخونم نزدیک امتحانام ه! من: بااااااشه داخلی/ 12 شب/ اتاق من من: زهرا جان پاشو برو میخوام بخوابم! زهرا: 10 دقیقه ی دیگه پا میشم! من: زهرا جان فردا ازمون دارم باید کله ی سحر پاشم! زهرا: باشه بابا, اه! من:[تعجب] زمان ترک اتاق من 1:05 بامداد! زهرا جان من منظوری نداشتم! فقط میخواستم خواننده های این وبلاگ از اراده ی استوارت مطلع بشن : دی[شیطان]

حس آشنا

خوش به حالت من هیچوقت اوریون نگرفتم نمیدونم اون زمانی که شانسو تقسیم میکردن...من کجا بودم؟ خوش به حالت

حس آشنا

تولد؟ اصلا به درد نمیخوره شانس آوردی که نمیری خوش به شانست

حس آشنا

اولاش که افتضاح بود...ولی آخراش خندیدیم مخصوصا با غزل آقای احمدی مگه نه؟!!

مرسا

سلام ... من دیگه نمی خوام اوریون بگیرم....لطفا منو نبوس....طرفم هم نیا وقتی اوریون گرفتم خونه ی خاله ام بودم...مامانم پیشم نبود.....ملیکا خیلی خوبه....من دعواش می کردم و حتی تندی می کردم که ازم فاصله بگیره ولی.....ولی انصافا همه اش میومد پیشم....خیلی دوسش دارم...مخصوصا حالا که وایستاده پشت سرم و داره این کامنت را می خونه...البته کتک هاش رو دوست ندارم... 20-30 روز از اتمام اوریونم می گذشت که ارمیا(پسرداییم که جیگرشو بخورم)به دنیا اومد...و من حس می کردم یه جذامی هستم...می دونی دقیقا حس موبینای شما رو داشتم که دستش شکسته و وقتی می گید بیا غذا بخور نا امیدانه می گه نه..من دستم شیکسته...خلاصه طرف بچه نمی رفتم و گریه می کردم....تا اینکه گفتن بچه تا یه هفته اصلا مریض نمی شه...شاید هم برای دل من گفتن که بدون عذاب وجدان برم پیشش... دوره ی بدی نبود خیلی فقط مامانم را می خواستم...